تبلیغات
نامبر وان 1 NUMBER ONE - مطالب ابر داستان

بابا به قربونت بره

[ سه شنبه 17 بهمن 1391 ] [ 04:31 ب.ظ ] [ مهدی ]

چه روزایی......

چه روزهایی که زیر بارون گریه کنون..........

بدون تو قدم زنون توی خیابونا مثل دیوونه ها........

سربه دیوار میکوبیدم واسه این عاشق کشون...........

واسه چی روی دلم پا گذاشتی........

دلی که بود برات نگرون.........





موضوع: اشعار-قطعه های ادبی وسایر موضوعات،
برچسب ها: رمان، دانلود رمان، رمان عشقی، رمان جنایی، رمان انگلیسی، رمان فرانسوی، داستان،
[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 11:45 ق.ظ ] [ مهدی ]

مردانگی تا کجا…؟!

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.

بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند. بادیه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد، در حاشیه جاده ای دراز کشید. او می دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می کند. همین اتفاق هم افتاد. مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.

مرد گدا ناله کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده ام و نمی توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

مرد متوجه شد که گول بادیه نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می خواهم چیزی به تو بگویم.

بادیه نشین که کنجکاو شده بود کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن: «برای هیچ کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی…»

بادیه نشین تمسخرکنان گفت: چرا باید این کار را انجام دهم؟!

مرد گفت: چون ممکن است زمانی بیمار درمانده ای کنار جاده ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد





موضوع: اشعار-قطعه های ادبی وسایر موضوعات، سرگرمی،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه،
[ پنجشنبه 26 مرداد 1391 ] [ 05:57 ب.ظ ] [ مهدی ]

60 سال زندگی مشترک

زن و شوهری  بیش از 60 سال با یکدیگر به این صورت زندگی مشترکی داشتند:

آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند درباره همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند؛ مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و درباره ی آن هم چیزی نپرسد.

در همه این سال ها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود، اما سرانجام یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند. آنان در حالی که امور باقی را رفع و رجوع می کردند، پیرمرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را درباره آن جعبه به شوهرش بگوید. از او خواست تا در جعبه را باز کند.وقتی پیرمرد جعبه را باز کرد، دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ95هزار دلار در آن دید.

پیرمرد در این خصوص از همسرش پرسید. پیرزن گفت: هنگامی که ما قول و قرار ازدواج را گذاشتیم، مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. اوبه من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم. پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد از سرازیر شدن اشک هایش جلوگیری کند.

فقط 2 عروسک در جعبه بود.پس همسرش فقط2بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجید بود. از این بابت در دلش شادمان شد و رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟؟جریان اینها چیست؟؟

پیرزن در پاسخ گفت:«آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام»





موضوع: سرگرمی، اشعار-قطعه های ادبی وسایر موضوعات،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه،
[ پنجشنبه 26 مرداد 1391 ] [ 05:56 ب.ظ ] [ مهدی ]

نشان لیاقت عشق

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!



موضوع: سرگرمی، اشعار-قطعه های ادبی وسایر موضوعات،
برچسب ها: عشق، داستان، کوتاه، داستان عبرت اموز، پند، نصیحت،
[ دوشنبه 2 مرداد 1391 ] [ 10:45 ق.ظ ] [ مهدی ]

زندگی خائنین

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت :
-  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

-   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :

-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !



موضوع: اشعار-قطعه های ادبی وسایر موضوعات، مطالب علمی،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، پند، نصیحت، جالب، عبرت انگیز، عبرت اموز،
[ یکشنبه 25 تیر 1391 ] [ 10:30 ق.ظ ] [ مهدی ]

مطالب عاشقانه همراه با عکس



نـتــرس از هجـــــــــوم حـضــــــــــــورم ..


چــــیزی جــــــــز تـــنــهایی با من نیـــستـــــ ـــ ـ ..


2pd4zie9nwojug40lxvb.jpg



ادامه مطلب


موضوع: گالری وبلاگ، اشعار-قطعه های ادبی وسایر موضوعات،
برچسب ها: عاشقانه، شعر، عکس، مطلب، جذاب، جالب، علمی، طنز، جوک، اس، اس ام اس، sms، jok، داستان، مامان، بابا، دختر، همسایه، قطعه، ادبی، ادبیات،
[ شنبه 30 اردیبهشت 1391 ] [ 08:23 ب.ظ ] [ مهدی ]

زندگی

در قسمت دوم میخوام داستان تصویری بسیار جالب و دیدنی چند تا ...رو براتون تعریف کنم.
امید وارم لذت ببرین


برای دیدن این داستان تصویری بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب


موضوع: سرگرمی، اشعار-قطعه های ادبی وسایر موضوعات،
برچسب ها: داستان، تصویری، زندگی،
[ یکشنبه 27 شهریور 1390 ] [ 06:30 ب.ظ ] [ مهدی ]